یک خانه توی چشم شما دست بر دعاست
شش در سه این تمام اتاقی که مال ماست
یک صندلی نشستن مغرور خانمی
با چند ژست خانمی اش پا به روی پاست
تا خانه دست دور تنت روی میز کرد
دیوار خانه گل شد و حالا گلش شفاست
نا محرم است خانه برایت قبول کن
باید به کوچه شک کنم آنجا که رد پاست
از هال خانه چشم تو را خواستم ولی
نامرد این اتاق که بدبین ما دوتاست
بیرون خانه پا نگذارید هیچ وقت
شش در سه این تمام اتاقی که مال ماست
مرداد۸۴
لبت انار ترک خورده ای است خون آلود
نشسته توی هوا خون و بر لب تو سرود
دوچشم سبز دو لیمو درون کاسه ی خون
دو چشم آمده از آسمان به کشف و شهود
چکیده چشم تو از دست کی؟ کمال الملک؟
و یا به فرشچیان وحی آمده است فرود؟
تمام گل های چادر نمازی تو
قیام کرده و بر تو میاورند سجود
فضای خانه پر است از زنی به نام انار
و شاعری که هوس های تازه را نسرود
رها نیافته از دلبری گیست باد
که باد هم دورت گشته هر چه بادا باد
هوای گرم تنت توی باد افتاده است
از این هوای تنت باد بوس اگر می داد
که آفتاب جنوب است بر لب داغت
کمی به من بده لب را که آفتاب افتاد
وزید باد مخالف که سر در آوردی
تو باد سرگردانی که می کند آباد
تو قد کشیده ی دوران طاق کسرایی
که می رسی از کشمیر و آتن و بغداد
برقص با عجله وقت دلبری تنگ است
بکش تمام زنان را ، برقص بر اجساد
تو مست بودی و رقصیدی و نفهمیدی
که زیر پیرهنت باد بادبادک داد
سلام دوستان
۱- گرامی داشتن روز شعر وادب فارسی ونوشتن غزلی از شهریار به منظور تایید این روز با
نام این شعر نیست.(جهت اطلاع بعضی از دوستان معترض)
۲-شهریار شعرهای ضعیف زیاد داره ولی غزل های خوب هم داره اگر باور ندارید یک بار دیگه
نگاهی به کتابش بندازید.
۳-هشتم مهر روز مولانا گرامی باد.
۴-در پست قبل غزلی از شهریار به مناسبت سالمرگش نوشتم اینجا هم بمناسبت
روز مولوی شعری از این شاعر می زنم این به معنی یکی دیدن این دو شاعر نیست. مولانا بعد از
سعدی و حافظ شاعر مورد علاقه من است و این وبلاگ اولین شعرش غزلی از مولانا بود اصلا این
کجا و آن کجا (جهت اطلاع دوستان ریز بین و نکته سنج)
۵- به زودی با غزلی از این روزها دوباره به روز می کنم.
غزلی از مولانا:
بیست و هفتم شهریور روز شعر و ادب فارسی گرامی باد
دوستان شاعر من بیایید حداقل این یک روز به رسالت شعر
بیاندیشیم
و اما غزلی از شهریار:
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو میکشم
انگار
در لبهایت
جریان الکتریسیته جاری بود
که با هر بوسه
برق از چشمانم می پرید
سلام
۱ـ از تمام دوستانی که در راه اندازی این وبلاگ و پس از آن
کمکم کردن سپاسگزارم![]()
۲ـ دوست دارم نظرات همه دوستان رابشنوم.منتظر نقدتونم...
و اما یه غزل از روزهای خوب گذشته:
و باد توی سبد های زن فضولی کرد
زن و دو تا سبدش باد حال و هولی کرد
و از دو گونه ی زن سیب سرخ دوتا چید
گذاشت توی سبد بوسه را سلولی کرد
و زن که از سبد و سیب و بوسه غمگین است
نشست فکری مردانه و اصولی کرد
غروب،نم نم باران،پیاده رو، پاییز
دو تا سبد،و زنی دست در دو لولی کرد
شقیقه یا قلبش؟ خون نشست توی هوا
و باد توی سبد های زن فضولی کرد
"تولد غزل:بهار۸۵"
یک چشم سبز خنده ی مستانه می کند
می رقصد و درون تنم خانه می کند
می رقصد و ادای مرا در می آورد
گیس به شانه ریخته را شانه می کند
نزدیک گونه اش که بلغزد لبان من
بی اختیار بوسه ی جانانه می کند
آن چشم ایستاده نگاهش به سمت من
آرام پلک بسته و دیوانه می کند
بیدار می شوم که پس از خواب بوسه ها
یک چشم سبز دعوت صبحانه می کند
این خواب ها چقدر تو را مهربان کنند
من خواب می روم تو کمی مهربان بیا...

تا این همه ابرهای عبوس وحشی
خیال باریدن بگیرند
آب از سرمان گذشته است
هــلاکُـم ، تشـنیم ، بی جون ، بیو بارون ، بیو بارو
بِـشـورم مِــی کــنـاری زر غِـــرِ طــیــفـون ، یبو بارون
بـیـو کـه تـش گِــرُهــتُـم ، سینه سو واویدمه ، سُهتُم
خـــنــــک کـــــن جــیـــگر برشیده داغون ، بیو بارون
بـیـو تــا مِـن حـیــات داویــد و لــیـــراوی بــرویِ گُل
سـفـیـد و ســرخ و زرد وآبــــی و اَلــوون ، بیو بارون
درآیـــه مـرمـرشـک و خِـهر و غــاچ و ملو و جیکه
بــکــالــن ، تِـــروِک و نــعنا و هم ریحون ، بیو بارون
خـــدا مِـــی قـــهــر بُــی ما که نـیایِ بارونِ هَفته ریز
بــــریــــم ســــی دیــدن بارون وِ هندسون ؟ بیو بارون
نشهسه ری وریم مِی گرگ هـاری ، سال قحط زشت
ســـــی خَـــردن مـــو نــشونم ایده دِندون ، بیو بارون
اَیــــه بـــارون نــیــایـه زنـده ئی سر تاسرش خشکِ
و بِـــیــــن ایــــرن تـــمــوم زنده یَل آسون ، بیو بارون
کُم گشنه نه جِی دینه ، نه جی ایمون ، نه جی عشقه
بُـــگـُـم چــه ســی دل بـی دین و بی ایمون ، بیو بارون
نیاوه گـــل نبو ، بــلــبــل نبو ،کِــلــکِـل نبو ، غـم بو
همش اخراج ، همش شلاق،همش زندون ، بیو بارون
ایه دنیا تمومش خـشــکـمـون زَه خُــــت بُــکُ رحمی
نـه سی خاطر کسی ، سی خَهکِ دشتسون ، بیو بارون
نگین پُـــی تُـــــپِ اُوی ایـــرجــو سَر کُ نــگو هیچی
و زور تــشــنــه ی آخــر ایـکُــنـُم طـغیون ، بیو بارون
هـمـیــشــه تـش گـــــرُهــتِ جـیگرم ، اَ ایتری هر رو
بـیـو بـارون ، بـیـو بـارون ، بـیـو بـارون ، بیو بارون
ایرج شمسی زاده